ماریا یوسفزی
ماریا یوسفزی

ماریا یوسفزی

شعر: نیستان مزامیر

نمی‏ دانـم چـرا از گـردش ایـام دلگـیرم
نخوردم شهدنوشینی ولی از نیش‏ غم سیرم
دلـم را می‏ گـزد هـر دم سموم نیش کبرایی
همی پیچم به خود از درد دل اما نمی‏ میرم

شمال سرد غربت غنچه‏ های تازه را افسرد
نیاسـودم دمی در سـایه‏ سـار نخل انجـیرم
نیامد فـرصتی تـا کام دل گیرم زدلـداری
نشـد آرامـشی در روزگاران نفـس‏گـیـرم

وطن در آتش جور و فساد و فتنه می‏ سوزد
کسی پیـدا نشـد تـا برگشـایـد رمز تدبیرم
بـه زنجیر سـتم پیچـیده طـفل آرزو یاران
نشد بالا خروشی از شکست قفل و زنجیرم

به دنیایی که نور عقل و دانش مرد میدان شد
هواخواهی ندارد بعد ازین بشکسته شمشیرم
بـه امـید طلا تاکـی نشـینی در دل اوهـام
نتـابد پرتوی بـیرون ز تارسـتان اکسیرم

نیامد آرشـی بار دگـر در خطه خورشـید
که برعرش و سماوات افکند هنگامه تیرم
خروشی برنخیزد گر ز اوراد کهن یاران
نـوای تـازه پیـچـد در نیـستان مزامـیرم


رسول پویان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.