نمی دانـم چـرا از گـردش ایـام دلگـیرم
نخوردم شهدنوشینی ولی از نیش غم سیرم
دلـم را می گـزد هـر دم سموم نیش کبرایی
همی پیچم به خود از درد دل اما نمی میرم
شمال سرد غربت غنچه های تازه را افسرد
نیاسـودم دمی در سـایه سـار نخل انجـیرم
نیامد فـرصتی تـا کام دل گیرم زدلـداری
نشـد آرامـشی در روزگاران نفـسگـیـرم
وطن در آتش جور و فساد و فتنه می سوزد
کسی پیـدا نشـد تـا برگشـایـد رمز تدبیرم
بـه زنجیر سـتم پیچـیده طـفل آرزو یاران
نشد بالا خروشی از شکست قفل و زنجیرم
به دنیایی که نور عقل و دانش مرد میدان شد
هواخواهی ندارد بعد ازین بشکسته شمشیرم
بـه امـید طلا تاکـی نشـینی در دل اوهـام
نتـابد پرتوی بـیرون ز تارسـتان اکسیرم
نیامد آرشـی بار دگـر در خطه خورشـید
که برعرش و سماوات افکند هنگامه تیرم
خروشی برنخیزد گر ز اوراد کهن یاران
نـوای تـازه پیـچـد در نیـستان مزامـیرم
رسول پویان